تبلیغات اینترنتیclose
ادیب برومند 4
پیچک ( عبدالعلی ادیب برومند)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بارگهِ قدس

**

خیز تا رخت سفر سوی «خراسان» گیریم

طّی این مرحله بر خویشتن آسان گیریم

دل به تنگ آمد ازین غلغل بیش از حدّ «ری»

خیز تا پویه بسرحدّ «خراسان» گیریم

توشة همّت از الطاف الهی جوییم

دامنِ دولت از انفاسِ کریمان گیریم

تا به کی گوش نیوشد سخن پرده دران؟

به که در گوش دل آوای خوش الحان گیریم

تا به کِی چشم نبیند بجز اشباح مخوف

به که حَظِّ بصر از منظر جانان گیریم

کرده ها چند یکایک همه عِصیان و گناه

به که یکچند دل از کرده پشیمان گیریم

تا به کی دامن لب به گناه آلائیم

وز ندامت، سرِ انگشت بدندان گیریم

حذر از صحبت ناجنس که سوهان دلست

دل چرا کوفته از سایش سوهان گیریم؟

همچو زندان بود آنجا که بود روح به رنج

تا به کی جای به غمخانة زندان گیریم!

تا به پایان رسد این دورِ ستمبار سکوت

خیز تا دست دعا بر درِ سبحان گیریم

خیز تا از سرِ مشغولیِ تن برخیزیم

در فراغتگهِ معنی مدد از جان گیریم

بر نشینیم بدان مرکبِ پوینده بچرخ

اوج بر ابرِ گراینده به کیوان گیریم!

با شتابی که بود تندتر از تابش برق

راه مقصود، بدان صاعقه جولان گیریم

ساعتی یک دو بپرواز در آئیم به اوج

تا نشیمن به توقفگهِ میدان گیریم!

وانگهی بار دگر اوج بگیریم ز روح

طیرانی بهوای خوشِ عرفان گیریم

وانگه از لوثِ رذایل همه پیراسته جان

راهِ آن بقعه ی آراسته ایوان گیریم

راهِ آن بقعه دلجوی که با چشم ثواب

خاکروب درش از صف زده مژگان گیریم

آن تجلیلگهِ اخلاص که در بارگهش

بارِ اندُه بدر از خاطر پژمان گیریم

آن مهین بارگه قدس که از بام و درش

بانگِ تکبیر، بگوش دل و ایمان گیریم

آن بهین جلوه گه انس که در ساحت وی

خبر از راحت روح و تن انسان گیریم

سوی آن روضه گراییم که با بهجت او

هم قیاس از صفت ، روضة رضوان گیریم

سوی آن بقعه شتابیم نه با پای، بسر

بو که از خاک درش، مُشک بدامان گیریم

آن گرانپایه حرم ، خوابگهِ پاک «رضا»(ع)

کز حریم حرمش، بهره فراوان گیریم

شُهره آرامگهِ سرورِ خاصانِ خدای

که ز لطفش، سرِ آرام بسامان گیریم

هشتمین رهبر گردونفرِ سیّاره خدم

که ز مهرش کمِ نُه گنبد گردان گیریم

ذکر تاریخچة فرِ شهنشاهان را

پیش جاهش همه اندر خطّ بطلان گیریم

آن گرانفّرِ فلک جاه که با مرتبتش

خرده بر فرّ جم و جاهِ سلیمان گیریم

آن که خاکِ کف پایش اگر آریم بدست

ندهیم از کف و تاج سر سلطان گیریم

آن قرین الشرف از مکتب احمد ص  بکمال

آن کزو درس، بدانشگهِ قرآن گیریم

نزد او غرق فنا، دولت قیصر بینیم

پیش او محو بلا، شوکت خاقان گیریم

آن زَبر جاه امیری که به یُمن نفَسش

نفس امّاره به زیر خَم فرمان گیریم

آن بدیوانِ ازل صدر نشین مرد خدای

که ثنایش سبب رونق دیوان گیریم

آن که با مهرِ وی اندر دل دریای وجود

حیف باشد که بدل وحشت طوفان گیریم

پر بها گوهر تابنده بفرق ملکوت

کز فروغش دلِ تاریک، فروزان گیریم

این وجاهت که بحق یافته قرن از پسِ قرن

در ره حکمت حق، حجت و برهان گیریم

قرنها طی شد و او سرورِ بس شاه و گداست

قدر وی بیش ، ز گنجایشِ دوران گیریم

ما و در راهِ طلب، حلقه بدر کوفتنش

که بدین واسطه، فیض از درِ یزدان گیریم

رهنوردیم و ازو نقشة مقصد خواهیم

دردمندیم و ازو، نسخة درمان گیریم

زین قصیدت که بود هدیة ناچیزِ «ادیب»

دست خجلت، برخ از طبع پریشان گیریم

 

عبدالعلی ادیب برومند

۱۰/۷/۱۳۵۱

 **

http://www.adibboroumand.com/page/7/

برچسب ها : ,

موضوع : ادیب برومند 4, | بازديد : 450

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مولوى

** 

مولوى، اى آن که کشف راز پنهان کرده‏اى
خلق را از رازمندى‏هات حیران کرده‏اى

یافتى از رازِ حق بس نکته مجهول را
جهل را زین ره برون، از راه احسان، کرده‏اى

عشق را آن‏گونه پالودى که در ظرف زمان
مى‏نگنجد آن‏چه پالایش به هر سان کرده‏اى

عشق را توصیف‏ها کردند و تو در هر عمل
وا نمودى آن‏چه را اعجاز دوران کرده‏اى

عقل را در پهنه شطرنج درک ماسِوا
در جدال عشق، شهمات و پریشان کرده‏اى

تا بریدند از نیستانت به کام دیگران
بس شکایت‏ها ز رنج غربتستان کرده‏اى

ناله در نى‏نامه کردى از غریبى‏هاى خویش
واندر این نالش چه چالش‏ها که با جان کرده‏اى

عالَم خاکى نبودت جاى آرام و نشست
جان افلاکى غمین از رنج هجران کرده‏اى

بر فراز کهکشان‏ها پاى هِشته بى‏هراس
خانه‏اى از عشقِ گردون‏قدر، بنیان کرده‏اى

عالَم امکان برایت تنگ و تارى مى‏نمود
سوى واجب نردبان از عشق و ایمان کرده‏اى

از حقایق آن‏چه پنهان بود از دیدار خلق
شمّه‏اى پیدا چو مهر از ابرِ کتمان کرده‏اى

کرده‏اى تسخیر، ملک فضل را چون شهرِ دل
عشق را آن‏گه بر این معموره، سلطان کرده‏اى

شمس‏تبریزى ندانم چون دگرگونت نمود
کآدمى را زین دگردیسى ثناخوان کرده‏اى

شمس تبریزت به دنیایى دگر شد رهنمون
واندر این دنیا صفاى خاص عرفان کرده‏اى

عشقِ رحمانى تو را زى رقص عرفانى کشید
بى‏قرارى‏ها از این اکرامِ رحمان کرده‏اى

مژده حق‏الیقینت برد در اوج سماع
رقص حق‏جویانه را همسوى اَلحان کرده‏اى

باده عرفان از آن ساعت که کردت مستِ مست
حکمت دیوانگى را درس مستان کرده‏اى

این بود گر مستى و این‏گونه باشد وجد و حال
عالمى را از بسى غفلت پشیمان کرده‏اى

کنجکاوى‏ها نمودى در پسِ پستوى راز
هم به دستاورد، سهمى بذل اِخوان کرده‏اى

آن‏چه دُرّ سفتى به نام شمس در برج هنر
شعر را رخشنده خورشید درخشان کرده‏اى

شعر و حکمت را به مانند دو طفل توأمان
پرورش‏ها داده وآن‏گه سر به فرمان کرده‏اى

نیستى پیغمبر امّا در ره پیغمبرى
راه‏ها پیموده و رجعت به سامان کرده‏اى

زادگاهت بلخ و شعرت پارسى، اى آفرین
کآشیان، قونیّه و خدمت به ایران کرده‏اى

اى طبیب جمله علّت‏هاى ما در مهدِ جهل
درد ما را همچو جالینوس، درمان کرده‏اى

مذهبت هرچند بودى عشق و مى‏جستى فنا ۱
دفترت رمز بقاى۲ هر مسلمان کرده‏اى

بر حسام‏الدین درود از ما که با تذکار او
مثنوى را مکتب ارشاد انسان کرده‏اى

آنچه بسرودى ز تمثیل و حکم وآیات نغز
خدمت اسلام را تفسیر قرآن کرده‏اى

زآن‏چه گفتى از حکایات و نصایح سر به سر
جِیب انسان را رها از قید شیطان کرده‏اى

از زبان و چشم شمس‏الدین چه بود آن رمز و راز
کآن همه نعمت به پایش جمله قربان کرده‏اى

از شکوه باستانت نیست غفلت، کز خرد
بهر همراهیت، یادِ پورِ دستان کرده‏اى

تن به دنیاى اهورایى سپردى، وز خلوص
در ره حق جان فداى جان جانان کرده‏اى

مولوى، اى از شمار اولیا، شخص شخیص
عالَمى را محوِ اشعارت به دیوان کرده‏اى

وصف مولانا سرودن شعر دشوار است ادیب
کسب این توفیق از درگاه یزدان کرده‏ اى۳

 

عبدالعلی ادیب برومند

**

۱ مقصود فناء فى اللّه‏ است.
۲ مقصود بقاء باللّه‏ است.
۳ اشاره به شعر مولانا:
زین همرهان سست ‏عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

**

http://www.adibboroumand.com/page/6/

برچسب ها : ,

موضوع : ادیب برومند 4, | بازديد : 391

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

وعده های طلایی


**


دیدی که وعده های تو یکسر فسانه بود

چون جلوه ی سراب ، فریبش نشانه بود

آن لحظه ها که همرهِ صد اشتیاق رفت

در انتظار خاتمه ی این فسانه بود

دیدی که پای بند نبودی به عهد خویش

عهدی که سست پایه چو عهد زمانه بود

چون شاخه گر هزار زبان داشتم ز برگ

آخر در آتشم گله با صد زبانه بود

چندم به وعده های طلایی فریفتی؟

آخر پر از جواهرِ اشکم خزانه بود

کردی خراب خانه ی پر خاطرات دل

بیچاره دل که عشق تو را آشیانه بود

بشکستی از نهال دلم شاخسار عشق

کان شاخه ی امید سراسر جوانه بود

با لحن سرد، خانه ی دل را وداع کرد

عشقی که ناز پرور این گرمخانه بود

حاشا که سر کشد ز دلم شعله های شوق

کاین تند بادِ جورِ تو اش تازیانه بود

گفتی به عشق من غزلی آتشین بساز

بازم چه حاصل از غزل عاشقانه بود؟

آن ناله های زار که بر شد ز نای دل

در دفتر ادیب چه دلکش ترانه بود

**

عبدالعلی ادیب برومند

بهمن ۱۳۷۰

http://www.adibboroumand.com/page/6/

برچسب ها : ,

موضوع : ادیب برومند 4, | بازديد : 396

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

لاله صحرایی


همراز جنون از دل سودایی خویشم

بازیگر اندیشه به تنهایی خویشم

بنما رهِ بازارچه ی بیخبران را

بر من که زیان دیده ی  دانایی خویشم

بس درّ ِ گران کز صدف خاطر من زاد

شاکر ز غنای دل دریایی خویشم

گر هیچ ندارم دلِ چون آینه دارم

اسکندرِ وقت از ره دارایی خویشم

رسوایم اگر در نظر شیخ ریاکار

خرسندم و نازنده به رسوایی خویشم

غم نیست که پیرِ مه و سالَم بشناسند

در خلوت دل شاهد برنایی خویشم

درمان دلم یافت نشد هر چه که گشتم

درمانده به روی دل شیدایی خویشم

با خویش نیَم رام و ز غیرم همه بیزار

آن لحظه که با شاهد رؤیایی خویشم

سِیر گل از آنِ دگران باد، ادیبا

من هم نفس لاله ی صحرایی خویشم

 

عبدالعلی ادیب برومند

http://www.adibboroumand.com/page/6/

برچسب ها : ,

موضوع : ادیب برومند 4, | بازديد : 377

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

اقتصاد نا سالم


از وضع زمـــــــــــــــانه دل پراکندم
همچون دل عاشقـــــــــــان غم آکندم

 


از صبر چـــــــــــــو تلختر بود کامم
چسبیده بـــــــــه هم لب از شکرخندم

 


بــــــــــــــــــــــــا دفترآبدیده ، همسانم
بــــــــــــــــــــــا برکه ی آبرفته همچندم

 


اوضاع زمان به گونه گون حــــالت
دارد همه گـــــــــــــــــاه ،نـاخوشایندم

 


باشد همــــــــــــه وقــت، ناروایی ها
در گــــــردش روزگــــــارِ پــــــرفندم

 


کـــــــوهیست به دوش دل  ز اندوهم
سنگین تــــر و سخت تــــر ز الوندم

 


بس لقمه ز رنـــج شــــــــد گلــوگیرم
بس رشته ز رنــــــــــــج شد گلوبندم

 


از وضع وطــــــــــن دمی نیاســــایم
چـــــون مهرِ ورا همـــــــــاره پابندم

 


بــــــرخلق فقیر و زار و بیمـــــارش
بـــــــــــــا مـــــــار گزیدگان همانندم

 


شــــــد سخت معیشت تهی دستـــــان
زیــن رو همـــه  پـــــرغمست آوندم(۱)

 


بینم کـــــه چــــه می کشند در سختی
بس هموطنـــــــــــــــــــــان آبرومندم

 


بینم کـــــــه چــــــــه خانوادگان نالند
آن ســــــــان کــه پنـــــاه  برخداوندم

 


گردیده « ریـــال » همچو خـــاک ره
 گوید کــــــــــــــه « دلار» گشته آفندم(۲)

 


بس خلق  به لحن شکـــوه می نــــالد
کـــــــــز هستی خـــــود بریده پیوندم

 


از بهر چــــــــــه شد « دلار آمریکا»
 حــــــــــــاکم به ری و کن و دماوندم

 


بـــــــــــــــــــــــا شیوه ی اقتصاد ناسالم
تلخست به کــــــــــــــــــام آرزو قندم

 


هـــــــــــــــرگونه متاع را بها افزون
هـــــــــــــــر روز کنند و غم فزایندم

 


افزایش این هزینه هـــــــــــایم کشت
معذورم اگر دل از جهــــــــــان کندم

 


در پـــــــــاسخ خواست های روزینه
گویم چــــــــــــــه به کودکان دلبندم؟

 


وه وه زهزینه هــــــــــــای تحصیلی
وانگــــــــاه به درس ، عشق فرزندم

 


کمبود حقوق و خــــرج روز افزون
ترسم کـــــــــــــه کنند دزد و رهبندم

 


عید است عزای من کــــــــه هرساله
 در جوش و جلای مـــــــــــاه اسفندم

 


هــــــــرچند که تنگ شد مرا روزی
 در گـــــــــــوش شکم ، فزود ترفندم

 


اینست زبان حـــــــــــــــــال بسیاری
از هموطنان کـــــــــــــــــه زارنالندم

 


بـــــــی بـــرگی هموطن نیــــارم دید
 راضی به نـــــوای خویش اگر چندم

 


تدبیر و وفــــــــاق و جهد و همداری
ایــــــن است « ادیـــب» را بهین پندم 
 

عبدالعلی ادیب برومند

**

۱- آوند: ظرف
۲- آفند: بلا، حمله، غائله

**

http://www.adibboroumand.com/page/6/

برچسب ها : ,

موضوع : ادیب برومند 4, | بازديد : 336

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 


گوهر مناعت

**

کمال پرور طبع رساى خویشتنم

چرا که زنده به شوق بقاى خویشتنم

از آن زمان که شدم آشناى حضرت دوست

غریبِ شهرم اگر آشناى خویشتنم

نیم ز خواهش برگ و نوا به کس مدیون

رهین منّت شور ونواى خویشتنم

به هیچ محکمه محکوم کس نخواهم بود

از آن که حاکم و فرمانرواى خویشتنم

چو تک ‏درخت نمایان به دشتِ تنهایى

رها به سایگه انزواى خویشتنم

ز قید و بند جنونم رها مبین، زیرا

اسیر پنجه مهر و وفاى خویشتنم

چو باغِ نم زده از ژاله در سکوت سحر

قرین لذت جان از صفاى خویشتنم

 

 

عبدالعلی ادیب برومند

http://www.adibboroumand.com/page/5/

برچسب ها : ,

موضوع : ادیب برومند 4, | بازديد : 320

صفحه قبل 1 صفحه بعد